شعر حسنی تو شهر قصه

شعر حسنی تو شهر قصه

حسنی توشهر قصه

یه کمی داره غصه

دوستاش ازش پرسیدن

چی شده داری غصه

 

حسنی که در مونده بود

تنها و غصه دار بود

یه کنجی رفته بود و

غمگین و گریه دار بود

 

نشون دادش به دوستاش

دندونی لق تو دهان

دندونه وای می لرزید

می خورد تکان آی تکان

 

بچه ها تا که دیدن

ترسیدن و پریدن

فرار کردن و رفتن

قایم شدن نبینن

 

کدخدایه مهربون

می رفت از کوچه بیرون

گفت حسنی نترسی

باید که باشی خندون

 

این دندون شیریه

لق که بشه میفته

جاش در میاد دندون

دائمی که محکمه

 

تا سن هفت سالگی

داریم دندون شیری

بعده اونم در میاد

دندونای دائمی

 

حسنی تو شهر قصه

دیگه نداره غصه

رفته پیش دوستاشو

می خنده عین پسته

 

ترانه سرا : ریحانه آبشاهی

بدون نظر